خرید بک لینک
خیلی وقته وارد بلاگفا شدم از لحظات شیرین دخترک نوشتم از زخمهایی که خوردم خودی و غریبه از دردهایی که هر روز غم انگیز تر شده از امیدها و ناامیدی هااز گشتن ها و جنگیدن ها و تلاش کردنها الان مدیرعامل یه هولدینگ بزرگم .الان با کله گنده ها و وزارتخانه ها میشینم جلسه ،الان دخترم یه خانم مستقل شده میدونی چیه ؟ الان همه خستگی این سالها داره منو از پا میندازهالان فکر اینکه چرا چرااااا چراااااااا اینقدر همه چی و همه کی برام مهم بود داره مثل موریانه منو میخوره الان اعتراف میکنم بدافسرده شدم .بد دارم پژمرده میشم روحم داره تموم میشه نوشته شده در شنبه سی ام تیر ۱۴۰۳ساعت 9 AM توسط pari|

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 18:22

معمولا از اینکه دلم برای کسی بسوزه بیزارم حس بدیه برام . دلسوزی کردن برام معنی قشنگی ندارههمیشه تداعی کننده اینه آدم زمانی حس دلسوری برای کسی داره که اون شخص واقعا تو موردش ناتوان و بی عرضه باشه پس برای همین دلم نمیخواد دلم بسوزه واسه کسی .اون آدم باید از چشمم افتاده باشه که دلم بسوزه حالا الان دلم برای خودم میسوزه . دلم میسوزه که نمیتونم بخندم . قهقهه بزنم . فراموش کردم؟ نه . هیچوقت بلد نبودم . هیچکس نبوده بهم یاد بده . هیچوقت کسی نبوده از ته دل منو بخندونه . کسی نبوده باهام بخندهحالم از خودم بده و بیزاره نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد ۱۴۰۳ساعت 12 PM توسط pari|

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 18:22

صفحه بندی